UA-120637033-1

آسیموف و پازل و یادگیری کریستالی، بخش نخست:

////آسیموف و پازل و یادگیری کریستالی، بخش نخست:

آسیموف و پازل و یادگیری کریستالی، بخش نخست:

۱۳۹۷/۶/۷ ۲۲:۲۴:۳۲ شهریور ۷, ۱۳۹۷|یادگیری, یادگیری کریستالی|بدون ديدگاه

این مطلب، برگرفته از حرف‌های محمدرضا شعبانعلی است در فایل صوتی با موضوع «درباره یادگیری کریستالی» با اندکی ویرایش و تغییر و افزودن نکته‌هایی به آن: ‌

محمدرضا شعبانعلی در بخش پایانی فایل صوتی خود، جمله‌ای بدین مضمون از آسیموف نقل می‌کند: «باور قطعی دارم یگانه شکل واقعی آموزش، خودآموزیست». مطلبم را از همین جمله پایانی آغاز می‌کنم و نکته‌ای درباره گوینده‌اش:

آیزاک آسیموف، نویسنده‌ای که در روسیه متولد شد؛ ولی زبان روسی را یاد نگرفت؛ چون از پنج سالگی به آمریکا رفت و برای همین زبان روسی را بلد نشد. نویسنده‌ای پرکار بود و البته سحرخیز؛ تا پدر، او را تنبل نخواند. هر روز بی‌تنظیم ساعت، شش صبح بیدار می‌شد و تا ده شب می‌نوشت و به قول خودش چنانچه به او می‌گفتند پنج‌دقیقه دیگر بیشتر زنده نیستی، سریع سراغ تایپ‌کردن می‌رفت. شهرتش در نویسندگی به خاطر داستان است و به ویژه داستان‌های علمی‌تخیلی. از یازده سالگی نوشتن را آغاز و جایزه‌هایی متعدد در این حوزه کسب کرد. ترس از هواپیما داشت و فقط دو بار به اجبار هواپیماسوار شد. نکته‌ها و حرف‌هایی که در سال ۱۹۶۴ درباره آینده جهان برای پنجاه سال بعد، ۲۰۱۴، گفته است شگفت‌آور و جالب است. آن زمان پیش‌بینی کرده بود ارتباطات، تصویری خواهد شد و تلفن همراه فقط برای صحبت نیست و می‌شود تصویر فرد مقابل را دید و… . بیش از پانصد جلد کتاب در حوزه‌های درسی و دانشگاهی و نقد کتاب و طنز و علمی‌تخیلی و… نوشته است. نکته مهم و اساسی درباره او که شهرت اصلی وی هم به این خاطر است، قوانین سه‌گانه‌اش درباره رباتیک است؛

اما نکته‌هایی برگرفته از فایل صوتی محمدرضا شعبانعلی با موضوع یادگیری کریستالی:

  1. کسانی که پازل‌باز حرفه‌ای‌اند، نخست تصویر روی جعبه را می‌بینند و اصولی کلی مثل رنگ‌ها و قطعه‌های مشابه و رابطه‌های بین قطعه‌ها را درمی‌یابند. به عبارتی نخست روی قطعه‌های مرتبط با هم از نظر زمینه و رنگ متمرکز می‌شوند و قطعه‌های ناهم‌خوان و ناهم‌رنگ را کنار می‌نهند. برایشان رابطه قطعه جدیدی که بر می‌دارند، با قطعه‌های قبلی مهم است. برای پازل‌باز، قطعه‌ای که قبل و بعدش نامعلوم است، به‌درد نمی‌خورد. قطعه‌های جدا بی‌خاصیت‌اند، مثل جعبه درهم‌ریخته روز نخست؛
  2. بازی و فیلم و رمان نیز به یادگیری منجر می‌شوند اما نه یادگیری از نوع صریح و استادشاگردی به سبک پشت میز نشستن و درس خواندن. یادگیری از آن‌ها از نوع ضمنی است، درست مثل بازی پازل. به ما شهود می‌دهد. درست مثل بازی ریسک که در نقش فرمانده‌ یک ارتش، استراتژی و برنامه‌ریزی و دقت در جمع‌آوری منابع و فرصت‌ها و تهدیدها و… را به‌ٌصورت ضمنی می‌آموزیم. حتی بازی ماروپله خودمان هم در آن یادگیری ضمنی‌ روی می‌دهد ولی نه از نوع مثبت و سازنده؛ بازی ماروپله می‌آموزد در مسیر منطقی زندگی، می‌شود با پله‌ای‌ ناگهان اوج بگیریم، پیشرفتی گاه سریع و باورنکردنی هم برای خودمان و هم برای اطرافیانمان و ازطرف دیگر هر لحظه احتمال سقوط و ورشکستگی و نابودی‌مان باز هم بی‌منطق و ناگهانی با ماری که سرراهمان سبز می‌شود. به طور ضمنی دو نکته یاد می‌گیریم برای رشد سریع باید پله‌ها را طی کرد پله‌هایی میان‌بر از جنس پول و پارتی. دوم این‌که چون آینده نامشخص است و ممکن است ناگهان ماری ما را پایین بکشد پس چه بهتر از موقعیت فراهم‌شده فعلی هر اندازه که می‌توانیم درست یا نادرست بهره بریم که فردایمان روشن نیست و معلوم نیست امروز که هستیم فردا به جای اولمان سقوط نکنیم؛
  3. امروز چگونه یاد می‌گیریم؟ منفعلانه یا فعالانه؟ یادگیری منفعلانه یعنی هر چه پیش آمد، خوش آمد. از هر دری سخنی گفتند و شنیدیم و خوش‌حال از این‌که بر یادگیری‌مان افزوده شد. ذوق می‌کنیم همه‌چیزدانیم. یادگیری واقعی در مدرسه و دانشگاه نیست. آدم‌ها به دو شیوه می‌توانند وقت تلف کنند: خودشان وقتشان را به شیوه‌ای عادی و معمولی تلف کنند یا بروند مدرسه و دانشگاه و بگذارند آن‌ها به‌ شیوه‌ای مدرن وقتشان را تلف کنند. بنابراین، دانشگاه و مدرسه به کنار.
  4. استادان یادگیری فعلی ما شده است تمام اشیا و لوازم و اجزای دوروبرمان: از تلویزیون و رادیو و روزنامه گرفته تا اینترنت و شبکه‌های فضای مجازی. تلویزیون را روشن می‌کنیم برنامه‌ای درباره حیوانات، بعد خبرهایی درباره سیاست و قیمت‌ها؛ بلافاصله نکته‌هایی درباره ادبیات و شعر در دوران باستان؛ بعد سری به تلگرام می‌زنیم و جمله‌ای عاشقانه و بعد نکته‌ای فیلسوفانه و بلافاصله داستانی حکمت‌آموز می‌خوانیم و برخی را برای دوستانمان می‌فرستیم و خوش‌حال از نشر دانش و افزودن به یادگیری خودمان و آشناهایمان. غافل از این‌ خوش‌خیالی‌مان. قطعه‌هایی منفصل و بی‌ارتباط با هم. فقط قطعه‌ای را به قطعه‌های منفصل قبلی در ذهنمان اضافه می‌کنیم؛ درهم‌وبرهم و بی‌تأثیر در تغییر رفتارهایمان؛
  5. چقدر نگاه‌ها اذیت‌کننده و ترحم‌برانگیز است به کسی که سر فرو می‌کند در زباله‌های کوچه و خیابان؛ ولی به قول محمدرضا، بسیاری از ما خودمان شده‌ایم «زباله‌گرد»؛ زیاله‌گردی به شیوه‌ مدرن، شده‌ایم زباله‌گردهای فضای اطلاعات و یادگیری؛

ادامه دارد… .

ثبت ديدگاه