UA-120637033-1

مروری بر روایت محمدرضا شعبانعلی درباره دروغ و فریب؛ بخش نخست

////مروری بر روایت محمدرضا شعبانعلی درباره دروغ و فریب؛ بخش نخست

مروری بر روایت محمدرضا شعبانعلی درباره دروغ و فریب؛ بخش نخست

۱۳۹۷/۶/۱۶ ۱:۱۳:۲۱ شهریور ۱۶, ۱۳۹۷|یادگیری, یادگیری کریستالی|بدون ديدگاه

این مطلب به‌طور کامل برگرفته از فایل صوتی محمدرضا شعبانعلی در وبسایت متمم است با موضوع «درباره مهارت یادگیری کریستالی؛ ماجرای دروغ و فریب» با اندکی تغییر و ویرایش و سبکی متفاوت در بیان آن:

 ۱. عبارتی در حاشیه حرف‌های اصلی دن اریلی در کتاب «ذهن کامل نو»، توجهش را جلب می‌کند: توضیحی درباره خنده واقعی و خنده دیپلماتیک. در کتاب آمده است: تفاوت اصلی بین دو خنده در چشم‌ها و لب‌ها نهفته است. در خنده واقعی، کنار چشم‌ها نیز چین می‌خورد. چشم‌های شاد و کنار چروکیده چشم‌ها یعنی خنده‌ای شاد و واقعی؛ در غیر این‌صورت دیپلماتیک است؛ یعنی خنده غیرواقعی که فقط کنار لب‌ها چروک می‌خورد و می‌خندد؛

  1. قطعه‌ای جدید برای یادگیری یافته است. قطعه‌ای درباره نوع خنده:‌ خنده واقعی و خنده دیپلماتیک. به اطرافیان و چشم‌های آن‌ها توجه بیشتری می‌کند و این‌که چشم‌ها خنده واقعی را نشان می‌دهد و نه کنار لب‌ها. برای آموزش به دیگران و استفاده در کلاس‌ها به عنوان امری جذاب‌ و شعبده‌مانند بهره می‌برد؛
  2. برای یادگیری بیشتر در این حوزه علاقه‌مند می‌شود و‌ به دنبال قطعه‌ای مرتبط: جست‌وجو در اینترنت و آشنایی با موضوع علائم چهره و پل اکمن و کتابی با عنوان «برداشتن نقاب از چهره آدم‌ها». کتاب درباره علائم چهره است و درباره خشم و ناراحتی و لب‌ آویزان و… توضیح‌‌های کاملی ارائه می‌دهد. بدیهی است خنده واقعی و دیپلماتیک جزو یکی از مثال‌های بسیار علائم چهره در این کتاب بود؛
  3. قطعه‌های پازلش در حال تکمیل‌شدن بود. کلاس‌های آموزشی‌اش پربارتر شد: علائم چهره و تشخیص دروغ و فریب از روی چهره. حس خوبی بود که با نگاه به چهره بداند کسی دروغ می‌گوید یا خیر. به واقع معتقد شده بود یادگیری عمیق دارد به خاطر خواندن کتابی تخصصی و مدعی شده ‌بود در حوزه تشخیص دروغ و فریب براساس علائم چهره با حفظ کتاب و انجام تمرین‌ها بسیار می‌داند؛

نکته نخست: یادگیری عمیق را با یادگیری طویل اشتباه گرفته بود. با شنیدن یا خواندن پاراگرافی مرتبط با موضوع، ده پاراگراف قبل و بعد از آن را خوانده بود. یادگیری‌اش طویل شده بود نه عمیق: جمله‌های بیشتری خوانده بود از موضوع؛ نه این‌که موضوع‌های دیگری مرتبط با موضوع اصلی خوانده باشد.

  1. با دیدن سریال لای تو می Lie to me و داستان آدمی شبیه پل اکمن، آدمی به نام لایت‌من و سازمانی که در آن کار می‌کند و پروژ‌ه‌ای که درباره شناسایی آدم‌هایی که دروغ می‌گویند، قطعه جدید دیگری به کریستال در حال شکل‌گیری‌اش افزوده می‌شود: مجموعه‌ای از سریال‌ها؛

نکته دوم: یکی‌ از بدی‌های فیلم‌های آموزشی در کنار خوبی‌های بسیار آن‌ها: آدم‌ها به‌طور معمول، مطلب‌های معتبر فیلم را نقل نمی‌کنند؛ بلکه مطلب‌هایی نقل می‌کنند که به هیجانشان آورده است. نیز تمایل بر اینست که قطعیت‌ها و مطلق‌ها بیان شوند و نه اما و اگرها. یادگیری قطعه‌قطعه به قطعیت و صریح‌حرف زدن منجر می‌شود؛

  1. در کتاب پل اکمن می‌خواند: انسان در حالت طبیعی در هر ده دقیقه، یک دروغ می‌گوید. لبخند محبت‌آمیز به آدم‌هایی که انسان دوستشان ندارد نیز از جنس دروغ است. آدم‌هایی که قصه‌ای را به دروغ می‌گویند، تعریف‌کردن اتفاق‌های قصه از آخر به اول، برایشان میسر نیست. نکته جالب اینست از قطعات یادگیری لذت می‌برند و البته برایشان بی‌کاربرد است؛
  2. در نشریه‌ای تحلیلی، موضوعی با عنوان «نقدی درباره رسانه‌ها» مطالعه می‌کند و با Concept cloud یا ابر مفاهیم آشنا می‌شود. با این توضیح ‌که مفهوم‌ها به تنهایی به آدم‌ها کمکی نمی‌کنند. وقتی مفهومی به طور مستقل یاد گرفته می‌شود و افراد قبل و بعد از آن را نمی‌دانند، این مفهوم، آن‌ها را بیشتر گمراه می‌کند.

نکته سوم: چنانچه قرار است مطلبی آموخته شود که مولد باشد و به درک بهتر محیط اطراف به فرد کمک کند و ذهنش را بازتر کند. این امر با «تک‌مفهوم تک‌مفهوم» میسر نمی‌شود. به «ابر مفهومی» نیاز است. ابر است که می‌تواند ببارد و آدم‌ها را بارور کند. قطعه‌های جدا با تعدادی سنگریزه ریخته در بیابان فرقی ندارد و فایده دیگری ندارد.

  1. به نظرش تعدادی سنگریزه جمع کرده‌ است: سنگ‌ریزه خنده واقعی و دیپلماتیک؛ سنگ‌ریزه علائم چهره؛ سنگ‌ریزه تعدادی فیلم و سریال. هنوز ابری شکل نگرفته است: بی‌ابر؛ بی‌مجموعه‌ای گسترده از مفهوم‌های مرتبط؛
  2. به‌دنبال ساختاری شکیل‌تر است. در نخستین اقدام، با جست‌وجوی کتاب‌های دیگری از پل اکمن درباره احساسات، با کتابی از وی آشنا می‌شود با عنوان «احساساتی که آشکار شده است» که این موضوع را مطرح می‌کند تحلیل احساسات آدم‌ها از روی چهره‌ها ممکن است بسیار خطرناک باشد و این‌که برای مثال هر موقع انسان‌ها بترسند؛ هرچند ترس در چهره‌شان دیده می‌شود و این امر در همه فرهنگ‌ها هم هست ولی دلیل ترسیدنشان دو جور است:‌ برای مثال، دزدی کرده است و ترس از این دارد که دیگران بفهمند. دوم دزدی نکرده است و ترس از این دارد نکند به اشتباه فکر کنند او دزدیده است. ترس از متهم‌شدن یا ترس از افشاشدن؛
  3. گویی آموخته‌های قبلی‌‌اش زیر سؤال رفته است و قطعیت سابق از بین رفته. دیگر کمک‌کننده نیستند برایش؛

ادامه دارد… ؛

ثبت ديدگاه